بچه ها من میخوام در جبران اون غیبت کبری
(!) دیگه حداقل هفته ای یه بار آپ کنم!!!
خوب بذار ببینم امروز چی داریم؟!؟!
راستی به نظره شما شهر هرت کجاست
؟
شهر هرت جاییه که همه با هم مساویند و بعضی ها مساوی تر!
شهر هرت جاییه که رنگهای رنگین کمون مکروهند و رنگ سیاه مستحب!
شهر هرت جاییه که خنده عقل رو زائل میکنه!
شهر هرت جاییه که با میلیاردها پول بعد از ماهها فقط میتوان برای مردم مصیبت دیده چند چادر برپا کرد!
شهر هرت جاییه که مردم اول ازدواج میکنن بعد همدیگه رو میشناسن
!
شهر هرت جاییه که همه بدن(!)مگه اینکه خلافش ثابت بشه!
شهر هرت جاییه که دوستت بعد از شنیدن حرفات بهت میگه:"دوباره لاف زدی؟"
شهر هرت جاییه که بهشتش زیر پای مادرانیه که سهمی از زندگی و فرزند و همسر ندارند!
شهر هرت جاییه که درختها عامل اصلی ترافیک اند و بریده میشند تا ماشینها راحتتر برونند!
شهر هرت جاییه که شوهر ها انگشتر الماس واسه زنها شون میخرند
،اما حوصله 5 دقیقه قدم زدن رو با اونها ندارند!
شهر هرت جاییه که برای مریض شدن و پیش دکتر رفتن حتما باید پارتی داشت!
شهر هرت جاییه که زن باید گوشه خونه باشه و البته اون گوشه که آشپزخونه اس
!(و بهش میگن "مروارید در صدف
")
شهر هرت جاییه که مردم سوار تاکسی میشند تا زود برسند سرکار تا کار کنن و پول تاکسیشونو در بیارن!
شهر هرت جاییه که نصف مردمش زیر خط فقرن اما سریالهای تلویزیونیشو تو کاخها میسازند
!
شهر هرت جاییه که 2 سال باید بری سربازی تا بلیط پاره کردن یاد بگیری!
شهر هرت جاییه که گریه
محترم و خنده
محکومه!
شهر هرت جاییه که وطن هرگز معنی نداره و باعث ننگه!
شهر هرت جاییه که هر گز آنچه بلدی رو نباید به دیگران بیاموزی!
شهر هرت جاییه که همه شغلها پست و بی ارزشند مگر چند مورد انگشت شمار!
شهر هرت جاییه که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه،ابلهانه و... است!
شهر هرت جاییه که وقتی میخوای ازدواج کنی 500 نفر رو دعوت میکنی و شام میدی تا برن و از بدی و زشتی و بیکلاسی تو کلی حرف بزنن!
شهر هرت جاییه که هرگز نمیشه تو پشت بومش رفت مگه اینکه از یه طرفش بیفتی!
شهر هرت جاییه که....
خدایا این شهر چقدر به نظرم آشناست
...!
تا هفته بعد بای
نظر یادتون نره!
سلام به همه:
وای اگه بدونین چقدر دلم واستون تنگیده بود!مخصوصا واسه
سحر جووووون
نگار جوووووون
نیکی جوووووووون
(شما نمیدونین چرا وبلاگشو حذف کرد؟) داداش حامد جوووووون
آبجی شیرین جوووون
پزیسا جوووووون
و سمیرا جووووووون
داداش سپهر جوووووووون
داداش علی بی معرفت
داداش محمدو...
راستی بچه ها آیدا امروز کنکور داد توروخدا واسش دعا کنید.واسه داداشه سحر جوووووووون هم دعا یادتون نره!
خب حالا بریم سر آپ امروز امروز یه مطلبه متفاوت داریم حالا نمیدونم شما خوشتون بیاد یا نه؟!؟
یک دعای زیبا:
از خدا خواستم عادتهای زشتم را ترکم بدهد.
خدا فرمود:خودت باید آنها را رها کنی!
از او درخواست کردم فرزند معلولم را شفا دهد.
فرمود:لازم نیست روحش سالم است٫جسم هم که موقت است.
از او خواستم لااقل به من صبر عطا کند.
فرمود صبر حاصل سختی و رنج است.عطا کردنی نیست٫آموختنی است.
گفتم:مرا خوشبخت کن.
فرمود:"نعمت"از من خوشبخت شدن از تو.
از او خواستم مرا گرفتار درد و عذاب نکند.
فرمود:رنج از دلبستگی های دنیایی جدا و به من نزدیکترت میکند.
از او خواستم روحم را رشد دهد.
فرمود:نه تو خودت باید رشد کنی.من فقط شاخ و برگ اضافی ات را هرس میکنم تا بارور شوی.
از خدا خواستم کاری کند که از زندگی لذت کامل ببرم.
فرمود:برای این کار من به تو"زندگی"داده ام.
از خدا خواستم همان قدر که او مرا دوست دارد من هم دیگران را دوست بدارم.
خدا فرمود:آها٫بالاخره اصل مطلب دستگیرت شد!!!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
راه آخر:
وقتی که دار در حال آماده شدن بود٫فکر نمیکرد سرنوشت به این شکل برایش رقم خورده باشد.از ترس عروسکش را محکم به آغوش کشید کسی کاری از دستش بر نمی آمد٫حتی مادرش.چاره ای نداشت جز اینکه برای خرج خودش و مادرش با این سن کم توی این زیر زمین تاریک پای دار قالی بشیند...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
عـــــشـق:
روزی که میخواست برود٫ده بذر گل به من داد و گفت:"این بذرها را بکار هر وقت جوانه زدند من بر میگردم"آنها را یکی یکی کاشتم و با جوانه زدن هر کدام انگار نور امیدی در دلم روشن میشد.اما این یکی انگار خیال جوانه زدن نداشت٫اما من اونقدر عاشق بودم که نمیدونستم یه سنگریزه هیچوقت جوانه نمیزند...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بدهکار:
از دادگاه که بیرون آمد خیلی خوشحال به نظر میرسید.بدهکارش را روانه زندان کرده بود.و امروز قرار بود شخص خیری بدون دریافت هیچ وجهی کلیه اش را به تنها پسرش اهدا کند.لحظات به سختی سپری میشد ٫ولی هیچ خبری از مرد خیر نبود٫زیرا همین امروز صبح به خاطر بدهی اش روانه زندان شده بود...
خوب دیگه واسه امروز بسه.
خییییییییییلی دوستون دارم
.
بای بای![]()
